بررسی شخصیت آبراهام مازلو در مدیریت

آبراهام مازلو

آبراهام مازلو روانشناسی بود که مکتب روانشناسی انسانی را بنا نهاد. موضوع مطالعه اصلی او انگیزش انسان بود. امروزه همگان او را بخاطر «سلسله مراتب نیازها» می شناسند که به توضیح انگیزش و رفتار انسانها در نتیجه مجموعه نیازهای متفاوت می پردازد. البته عقاید مازلو به راحتی توسط روانشناسان بعد از او پذیرفته نشد، بلکه توسط تئوریسین های بزرگی مانند رنسیس لیکرت، فردریک هرزبرگ و داگلاس مک گریگور که سلسله مراتب نیازها را برای توضیح جنبه های مختلف رفتار سازمانی استفاده می کردند، بهبود یافته و تعدیل شد. سلسله مراتب نیازها در مقوله بازاریابی و به منظور توضیح رفتار مصرف کننده نیز مهم بوده و هنوز هم در هر دو زمینه اهمیت زیادی دارد.

مازلو که پسر یک مهاجر روسی بود در اول آوریل ۱۹۰۸ در نیویورک بدنیا آمد. روانشناسی را در دانشگاه ویسکانسین خواند و در سال ۱۹۳۰ فوق لیسانس و در سال ۱۹۳۴ PHD را اخذ نمود. او از سال ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۱ در کالج بروکلین تدریس کرد و سپس به دانشگاه برندیس رفت و در آنجال بعنوان رئیس دانشکده روانشناسی مشغول بکار گردید. در سال ۱۹۶۱ بازنشسته شد و به کالیفرنیا نقل مکان کرد و در آنجا با چندین مرکز تحقیقاتی همکاری نمود.

او در ۸ ژوئن ۱۹۷۰ در منلو پارک کالیفرنیا درگذشت.

افکار مازلو تأثیر زیادی بر روانشناسی فروید و ویلهلم ریچ، تئوریهای کورت گولشتاین و فلسفه ویلیام جیمز و جان دوی گذاشت. کارهای او در مورد انگیزش انسانی از سال ۱۹۴۰ آغاز شد و این بار در کتاب انگیزش و شخصیت (۱۹۵۴) عرضه شد.

مازلو در جستجوی توضیحی برای انگیزش انسانی در درون انسان بود و معتقد بود هر انسانی دارای آن می باشد. هسته درونی انسان موروثی نبوده و به صورت ژنتیک در انسان وجود نداردو مازلو قویا فلسفه جبرگرایی را رد کرده و می گوید که درون انسان مجموعه ای از احساسات، تمایلات، آرزوها، نیازها و خواسته هاست. هر کسی این ها را دارد اما ترکیبش بین انسانهای مختلف متفاوت است و در هر شخص و در هر زمان به اشکال مختلفی نمود پیدا می کند. مازلو می گوید: نیازهای ما ثابت نیستند و به محض ارضاء کردن یکی از آنها، بقیه طبق سلسله مراتب آشکار شده و ما باید به نوبت آنها را ارضاء نماییم.

هنگامی که کتاب مازلو چاپ شد نظریاتش با مخالفت روبرو شده و در جلسه روانشناسی آمریکا طرد شد. اما این مسئله زیاد طول نکشید و دیری نپایید که او بعنوان پیشگام در روانشناسی شناخته شد و اثرش توجه همگان را به خود جلب نمود. سلسله مراتب نیاز بیان می کند که بشر برای انجام کارها از طریق نیازهای برانگیخته می شود. (شامل خرید کالا و یا خدمات، کار کردن، و …) این نیازها به طبقات مختلفی تقسیم می شوند و همه طبقاتت در یک زمان مشخص، اهمیت یکسان ندارند. مکازلو می گوید بعضی از نیازها همیشه برجسته تر از دیگران مطرح می شوند و  پس از اینکه برطرف شدند نیازهای بعدی تقاضا شدن و رفتار ما برای رفع آنها تغییر خواهد کرد. بعنوان مثال هنگامی که گرسته هستیم این نیاز بیش از نیازهای دیگر خود را نمایان کرده و رفتار غالب در ما رفتار رفع نیاز گرسنگی است. پس از سیر شدن، نیاز به خوردن غذا رفع شده و سپس نیازهای دیگر نمایان می شوند. این توالی از یک مجموعه نیاز به دیگری، سلسله مراتب نیاز را بوجود می آورد. جای ما در این سلسله  مراتب در هر زمانی تعیین کننده انگیزه و نحوه عمل ماست. مازلو نیازها را به پنج طبقه گروه بندی می کند:

۱-نیازهاذی فیزیولوژیک

۲-نیاز به امنیت

۳-نیاز به تعلق و دوست داشتن

۴-نیاز به احترام

۵-نیاز به خودشکوفایی

نیازهایی که در پایین سلسله مراتب هستند قدرت بسیار داشته و زودتر از دیگران مطرح می شوند. آنها در زندگی روزمره وجود دارند و معمولاً به راحتی نیز برآورده می شوند. نیازهایی که در سطوح بالا هستند پیچیده بوده و اراضی آنها نیز کار مشکلی است و شاید در عمل خیلی از مردم به سطوح بالای سلسله مراتب نیاز نرسند.

نیازهای فیزیولوژیکی نیازهای اولیه ما هستند که امکان زندگی کردن را رفاهم می کنند مانند نیاز به هوا، آب و غذا. ممکن است کمبودهای زیادی در زندگی داشته باشیم اما اگر گرسنه باشیم اول به دنبال خوردن غذا خواهیم بود. مازلو اشاره می کند ما در جستجوی غذا خواهیم رفت زیرا در آن لحظه بیش از هر چیز دیگری در زندگی اهمیت دارد. از نظر اقتصادی یک انسان گرسنه قبل از خرید ماشین، غذا می خرد و کاری را با دستمزد کمتری برای رفع نیاز گرسنگی می پذیرد.

اما پس از اینکه نیاز به غذا و ضروریات دیگر اولیه زندگی برطرف شوند، نگاه ما به قضیه تغییر می کند. مازلو می گوید به محض اینکه نیازهای فیزیولوژیک برطرف شدند، فورا نیازهای بالاتر نمایان شده و او معتقد است مجموعه بعدی نیازها، نیازهای مربوط به امنیت می باشند. این نیازها هم مربوط به امنیت خودمان می شوند و هم امنیت اطرافیانمان و خود را بشکل میل به امنیت، استحکام و پایداری، قانون، نظم و آزادی نشان می دهند. در جوامع متمدن که تهدیدهای محیطی بندرت اتفاق می افتد، نیاز به امنیت به اشکال دیگری بروز می کند مثلا میل به امنیت شغلی و نیاز به بهداشت اجتماعی و حفظ شدن در مقابل بیماری و مقاومت در برابر کهنسالی از طریق بیمه های اجتماعی و غیره…

مجموعه نیازهای امنیت معمولاً در مواقعی که نمی دانیم و یا مطمئن نیستیم چگونه باید عکس العمل نشان دهیم بروز می کند. پس از رفع نیازهای فیزیولوژیکی و امنیتی، مجموعه سوم یعنی نیازهای مربوط به تعلق داشتن و دوست داشتن مطرح می شود. مازلو در نوشته های بعدی اش از این دسته نیازها به نام نیازهای اجتماعی نیز نام برده است. چهارمین مجموعه، نیاز به احترام است که مجموعه پیچیده یا از نیازها را شامل می شود و مازلو آن را به دو قسمت تقسیم کرده است:

اولین قسمت میل به داشتن قدرت، توانایی، شایستگی، ریاست، صلاحیت، اطمینان، استقلال و آزادی است. دومین قسمت تمایلاتی است مانند اعتبار، آبرو، موقعیت، شهرت، جلال، نفوذ، شناخت، توجه، اهمیت، مقام و شأن، تحسین و …

برآورده شدن این نیازها باعث می شود که انسان احساس اعتماد به نفس، ارزش، توانایی و شایستگی و مفید بودن داشته باشد. اما عدم ارضای این نیازها باعث می شود احساس حقارت، ضعف، و بیچارگی پدید آید. مازلو می گوید شکست در راه رسیدن به این نیازها می تواند باعث اختلالات عصبی و شکست شخصیتی شود.

بالاخره آخرین مرتبه، نیاز به رسیدن به واقعیت درون یا خودشکوفایی است. مازلو این قسمت را از تئوری های کورت کولدشتاین قرض گرفته است، اما عبارات شبیه به این روانشناسی در دائوایست و بوداایست وجود دارد. حتی اگر نیازهای فیزیکی و اجتماعی ما تأمین شده باشند، بخوبی تغذیه شده باشیم و در امنیت کامل باشیم، دوست داشته شویم و دوست داشته باشیم و مورد احترام باشیم و احساس ارزشمند بودن کنیم، هنوز نیاز دیگری وجود دارد و آن نیاز به انجام کاری است که احساس می کنیم وظیفه داریم انجامش دهیم. نیاز به رسیدن به واقعیت درون، در هر کسی وجود ندارد و در بعضی ها قویتر از دیگران است. کسانی که در آنها این نیاز قوی است نیروی هدایت دهنده ایی آنان را به سمت انجام کار می برد، گویی که انجام آن کار ارزش شخصیتی بالاتری به آنها می دهد. موسسان شرکت های بزرگ، سیاستمداران و رهبران مذهبی با این نیرو حرکت می کنند.

مازلو می گوید سلسله مراتب نیاز در ظاهر مقوله ساده ای بنظر می رسد اما نباید بدینگونه به آن نگریست. فاکتورهای دیگری وجود دارند که مسئله را پیچیده می کنند. سلسله مراتب نیاز، نیازهای اصلی را بیان می کند اما نیازهای دیگری نیز وجود دارند که خارج از این سلسله است. مازلو به چند نمونه از آنها اشاره می کند مثلا میل به شناختن و دانستن و نیاز به زیبایی، جذابیت و امثال آن. او همچنین می گوید سلسله مراتب نیاز ثابت نیست. بریا مثال بعضی از مردم نیاز به اعتبار و احترام از نیازهای اجتماعی مهمتر است و زودتر مطرح می شود. در بیشتر موارد این واریانسها در سلسله مراتب در اثر تفاوت شخصیتهاست. نیازها می توانند تحت تأثیر فرهنگ قرارز بگیرند. به عبارتی رابطه مهم و طبیعت متنوع نیازها بستگی به فرهنگی دارد که شخص در آن بدنیا آمده و زندگی  می کند. بالاخره مازلو می گوید برای اینکه در سلسله مراتب، نیاز بعدی مطرح شود لازم نیست که نیاز جاری صد در صد برآورده گردد، درنتیجه یک مرد گرسنه مجبور نیست تا قبل از شروع به نیاز برای امنتی کاملاً گرسنگی اش را رفع کند و یا دلیلی ندارد که نیاز ما به تعلق قبل از احساس نیاز به احترام کاملاً برآورده شود، پس چندین نیاز می توانند با درجات مختلف ظاهر شوند و این مسئله هرچه که به سطوح بالاتر سلسله مراتب می روید مشخص تر می شود.

تشریح سلسله مراتب نیاز اگرچه ساده به نظر می رسد اما نشان می دهد که چگونه ابزار مهمی برای درک انگیزش انسان در مقوله تجارت و اقتصاد است. فردریک هرزبرگ هنگام بررسی انگیزش در محیط کار از نظرات مازلو استفاده کرد و فاکتورهای انگیزش را تعریف نمود. فاکتورهای درونی یا حقیقی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط نیازهای درونی اش برانگیخته می شود و فاکتورهای بهداشتی یا محیطی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط محرکهای خارجی برانگیخته می شود. بدین ترتیب هرزبرگ موفق شد خلاأ مهمی را در تئوری سازمان پر کند. تا قبل از آن تأکید بر محرکهای محیطی بود و نیازهای درونی انسان در نظر گرفته نمی شد. از آن مشهورتر تئوری X و Y داگلاس مک گریگور است که بر اساس نظرات مازلو ایجاد شد. تئوری X، سطح پایین سلسله مراتب و یا نیازهای فیزیولوژی و تئوری Y، نیازهای سطح بالا و یا نیازهای اجتماعی و روانشناسی را معرفی می کنند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *